اماما! امروز 20 سال است که نيستی, 20 سال پيش را به خاطر نمی آورم, تصوير مبهمی در ذهن دارم, تنها يادم می آيد که پدرم می گريست برای امامش. حس آن روز پدرم را روزی درک کردم که رهبرم در واپسين روز پاييز سال گذشته به ديار حق شتافت.
اماما! امروز ديدم که چگونه, عده ای نواده ات را بی حرمت کردند, عدی ای بی ريشه و بی هويت که برای شربت صلواتی به آرامگاهت آمده بودند.
اماما! امروز آنجا ديگر آرامگاهت نبود, چون نمی توان خوانواده ات را بی حرمت ديد و آرامش داشت؟
اماما! آنان که طرد کرده بودی, امروز بر اريکه ی قدرت ادب و حرمت را زير پا گذاشته اند و دم از راه امام می زنند.
اماما! هرکس چيزی می گويد, من نمی دانم راه تو چيست!!! آيا راه تو ريختن خون مردمی است که برای احقاق حق خود به خيابان می آيند؟ آيا راه تو بی حرمت کردن خانواده ات بود؟ آيا راه تو آزاد کردن سگ ها و دربند کردن سنگ ها بود؟
اماما! امروز بارها شنيدم که بر عليه نور چشمت, شعار مرگ دادند, می دانم که گفتی آنها توانايی اداره ی نانوايی را هم ندارند, اما توانايی شکستن حرمت ها را دارند.
اماما! امروز آن مردک حقير نام پدر طالقانی را بر زبان آورد, آيا اگر مالک اشتر زمانه ات, دست راستت امروز زنده بود در حبس اينان نبود؟
اماما! به کجا رسيده ايم که انسانی که فرمان قتل جوانان را صادر می کند, خود را علی می نامد و رهبران مردم را طلحه و زبير؟
اماما! آيا اين انقلابی بود که وعده داده بودی و جوانانمان, جان دادند در راه پاسداريش؟
اماما! تنها اميد دارم, به روزی روشن, که ايمانمان, عشق باشد, عشق به خدا, نه دين برای ثروت, به روزی که گرگ ها علی نباشند و عده ای بی ريشه, اين گونه نکنند. به روزی که با شوق به آرامگاهت بيايم و نماز شکر بگذارم. به فردايی سبز برای مردمان سرزمينم ... |