تقديم به آنکه مردانه ايستاد
يک سال گذشت, از روزی که بيم ها و اميدها را با هم حس کرديم, از روزی که به درستی مسير زندگی را يافتيم.
از روزی که صبح مظهر اراده ی ملی بوديم و فردايش اغتشاش گر و وطن فروش و بی دين شديم !!!
از روزی که به يک باره لبخند ها و خنده های پيروزمندانه مان تبديل به اشک و آه شد, روزی که اميدهايمان را ابری سياه فرا گرفت.
روزی که مادرها و پدرها ديگر با نگاه به فرزندان يک دست سبز پوشيده شان لبخند نمی زدند, بلکه با نگرانی می نگريستند.
روزی که عزيزانمان را کشتند, در بندمان کردند, زدند, شکنجه دادند, تحقيرمان کردند, چشم ها, گوش ها و دست هايمان را بستند, اما نتوانستند قلب هايمان را از ما بگيرند.
از روزی که فهميدم تا کنون اشتباه می کردم, هميشه خيال می کردم سياست مدار کسی است که ديگران قربانی می شوند تا او به قدرت برسد, اما در اين روز فهميدم که می توان پشت مردی ايستاد که در کنار ما ايستاده است.
از ياد نمی برم که شجاعتت را انکار می کردند و زبانت را به سخره می گرفتند, اما آموختی که می توان سخنور نبود و جنگيد.
تو ماندی, در کنار ما ايستادی, از تسليم نشدن در اين صحنه آرايی خطرناک گفتی, و به راستی که تسليم نشدی, مردانه ماندی, ما نيز بر همان عهدی که با تو بسته بوديم ايستاديم.
از راه سبز اميد برايمان گفتی, آری, به راستی که تنها درمانگر زخم های تن رنجور ما همين اميد بوده و هست. اميد به فردايی روشن, فردايی سبز و آفتابی.
اميد به روزی که بار ديگر بتوان فرياد آزادی سر داد و مجرم نبود به جرم عاشقی, به روزی که ديگر هيچ مادری داغدار فرزند جوانش نباشد, و فرزندش داغدار آزادی ...
و ما اميد داريم, به همان آرمان هايی که برايمان گفتی و بيدارمان کردی, به همان چشمه ی روشنی که برايمان رسم کردی, به راستی که تو ترسيم گر زيبايی ها بودی برای ما...
يک سال گذشت, از آن روزی که کابوس خواهد ماند برای ما, و ما هم چنان بر همان عهد ايستاده ايم, در همان راه سبز اميدی که برايش کشته و اسير و مجروح داديم.
ايستاده ايم تا بازپس گيريم هرآنچه را که از ما گرفتند, به اميد باران و شستشوی تمام زشتی ها ...
اگه بارون بزنه, آخ اگه بارون بزنه ...
22 خرداد 1389 |