نگاهش کردم, نگاهم ميکرد !
چشم هايش, رنگ هميشگی را نداشت !
به چشمان خسته ی شب زده ام خيره شده بود.
اين چشمان شب زده سال هاست در شب به انتظار سحر نشسته اند.
و تو آمدی تا بگويی : اين شب هرگز به سحر نمی رسد !!!
و مرا در تاريکی شب های دراز رها کردی و رفتی.
بی آنکه بدانی, يک نفر اينجا, هر شب, لحظه ها را, به اميد آمدن سحر, ميشمارد ... |