در گذر ثانيه های نامرد, چشم هايم رفتنت را به نظاره می ايستند ...
و باز در گذر ماه های نامرد, با تنهايی خو ميگيرم ...
تو برميگردی, اما چشم هايم, ديگر سويی ندارد, تا بازگشت تو را به استقبال بيايد ...
تنها چيزی که اين وجود ويران ميفهمد, سردی دست هايست, که روزی گرم ترين برای من بود ...
پ.ن1: نگاه کردن تو چشمات, حالا که ديگه غريبه ای خيلی سخته ...
پ.ن2: کاش رت باتلر رو ميشناختی, تا پشت اون سيبيل و پاپيون موذيانش, عشقش رو حس کنی ...
پ.ن3: زمستون, تو اطاقی که گرمه و نرم, خوردن يه ليوان آب يخ يخ يخ خيلی حال ميده ... |