روزهای قبل از آمدنت, هر چند سخت و سرد گذشت, اما گذشت.
آن روز ها با قلبی شکسته و دستانی يخ زده, از سياه کردن برگ های دفترهايم عاجز بودم.
اما امروز, تو هستی, همين جا, ولی باز هم قلم با نگاهی معنادار, دست هايم را به سخره ميگيرد, دست های ناتوان !!!
شايد دست هايم هم چنان از نوشتن ناتوان باشد, اما با تو بودن و ناتوان بودن را به توانمند بودن بی تو ترجيح می دهم ...
--- پ.ن1: شب ها دلم ميگيره, خودت ميدونی چرا. پ.ن2: اين روز های عجيب و دوست داشتنی رو دوست ندارم تحت هيچ شرايطی از دست بدم. پ.ن3: اين روزها حجم کار خيلی زياد شده, ممکنه بعد از فراغت يک هفته برم مسافرت, دلتنگ نشيد !!! پ.ن4: تا وقتی چيز با ارزشی نداشته باشی, نخواهی فهميد, ترس از دست دادن را ... |